تبليغاتX
خاکستر

                                                  

                                         فقط میرحسین موسوی

 

باز نام میر حسین برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری در شهر پیچید ، باز هم میر حسین تکذیب کرد باز هم از از کاندیدای واحد اصلاح طلبان حمایت کرد. نام میر حسین موسوی آنقدرمهم است برای مردم که در همه انتخابات اخیر نام او مطرح میشود چه مانند انتخابات سال ۷۶بسیار پر رنگ چه مانند انتخابات ۸۰ بسیار کمرنگ و چه در انتخابات ۸۴ با نا امیدی و چه مانند انتخابات سال بعد با شک و تردید. گویی انتخابات عالی ترین مقام اجرایی مترادف است با نام میر حسین موسوی خواه او بخواهد مانند سال۷۶ و خواه او تمایل نداشته باشد مانند انتخابات بعد از آن و خواه دو دل باشد مانند انتخابات سال آینده.

                                                               

 

روزی که میر حسین موسوی در پاسخ به گروههای سیاسی که خواهان حضور وی در انتخابابت سال  ۸۴ بودند شروطی را مطرح کرد مشخص بود که این شروط نه از برای آمدن که بهانه و دلیلی بر نیامدن است حتی اگر هشت سال تجربه ریاست جمهوری سید محمد خاتمی برهانی بر درست و مهم بودن این شرایط باشد . نیروی انتظامی و داشتن یک کانال تلوزیونی  شروط به حقی بود که میر حسین طلب میکرد تا به سرنوشت وزیر فرهنگش در دوران نخست وزیریش دچار نشود،این شروط مطرح شد و مطابق پیش بینی ها با توجه به قانون اساسی و شرایط و فضای سیاسی ایران محقق نشد میر حسین هم نیامد و آرای اصلاح طلبان در میان نامزدهای متعدد پخش شد و اصلاح طلبان از حاکمیت کنار گذاشته شدند و محمود احمدی نژاد کاندیدای راست گرایان افراطی به جانشینی خاتمی انتخاب شد و رویای نظارت بر نیروی انتظامی و کانال اختصاصی دولت هم در حد رویا باقی ماند. هرچند این روزها رسانه ملی  به رسانه دولت مبدل شده  است نیروهای نظامی هم بادولت مهربان هستند

پیشتر اما میر حسین برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری اعلام آمادگی کرده بود و شروط سال ۸۳ را نیز مطرح نکرده بود و دغدغه او تنها نحوه حضور و تعامل با حاکمیت و رقیب محافظه کار خود بود. این آمدن آنقدر جدی بود که مجمع روحانیون مبارز به طور علنی به طور رسمی او را کاندیدای خود اعلام کرد رویای آمدن میر حسین داشت به حقیقت می پیوست و گروههایی مانند دفتر تحکیم وحدت و سازمان مجاهدین و ...حمایت خود را از او اعلام میکردند و تقریبا رقابت های پیش انتخاباتی در حال شکل گرفتن بود که ناگهان اولین سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی  در پاییز ۷۵ بیانیه داد که نمی آید ، هرچند این نیامدن نه از سر راحت طلبی و رفع تکلیف که از شرایط نامساعد برای آمدن بود

میر حسین نیامد تا مجمع روحانیون مبارز به دنبال یک کاندیدای دیگر باشد موسوی خویینی ها  محتشمی پور و حتی شیخ مهدی کروبی گزینه های مناسبی به نظر میرسیدند که میشد به تایید آنها از سوی شورای نگهبان اطمینان داشت .موسوی لاری از اعضای ارشد مجمع روحانیون که برای اولین بار با میر حسین از برای آمدن سخن رانده بود این بار نام سید محمد خاتمی  رییس کتابخانه ملی را پیشنهاد داد  ، پیشنهادی که با استنکاف اولیه سید محمد خاتمی و با استقبال مجمع روبه رو شد. میر حسین نیامد اما دوست و همفکر قدیمی اش آمد و رییس جمهوری با بیست میلون رای

خاتمی رییس جمهور شد اما میر حسین همچنان ساکت بود ....

سکوتی که برخی به خستگی ناشی از دوران سخت تخست وزیری در دوران جنگ نسبت دادند و اینگونه تحلیل کردند که نخست وزیر محبوب امام از سیاست و کشورداری خسته شده و قصد دارد به علاقه اولیه خود و رشته ای که در آن تحصیل کرده یعنی معماری و شهر سازی بپردازد. گروهی اما این سکوت را به سکوتی تشبیه کردند که یاران نزدیک امام و بیت ایشان پس از رحلت رهبر انقلاب در پیش گرفتند ،سکوتی از جنس سکوت سید احمد خمینی و ... که هم خود خواسته بود و هم اجباری مانند رد صلاحیت یاران امام در مجلس چهارم.

هرچند این گزینه تا حدودی صادق است اما تا حدودی هم صادق نیست که اگر بود سکوت میر حسین پس از به قدرت رسیدن دوستان و همفکرانش در سال ۷۶ ادامه نمی یافت که یافت.

یاد و خاطره دوران میرحسین آنقدر در ذهن مردم پررنگ است که که این کم حرفی و انزوا نه تنها او را از یاد مردم نبرده است که هنوز مردم روران نخست وزیری او را دوران طلایی معیشت مردم میدانند که جنگ هم سبب تورم های آنچنانی نشد و حداقل مردم از لحاظ زندگی اجتماعی کمبودی را حساس نکنند .

اما  اختلاف او با راست نه از دوران نخست وزیری که به کمی قبل از آن و و به  زمانی بر میگردد که حزب جمهوری اسلامی تازه تشکیل شده بود و انقلابیون از هر ایده و آرمانی خود را محق به حضور در فراگیرترین حزب انقلاب میدانستند چه کسانی که اندیشه های دکتر شریعتی را مخالف با آرمان های خود میدانستد و چه موافقان  جوانی که ابتدا انقلاب فکری را از دکتر شریعتی آموخته و به انقلاب سیاسی رسیده بودند حزبی که در آن هم دکتر بهشتی عضو بود و هم حسن آیت . هم  حبیب الله عسگر اولادی بود هم میرسلیم و  هم ناطق نوری  و هم میر حسین موسوی بهزاد نبوی و محمد سلامتی . هرچند در ابتدا این حزب با محوریت حمایت از جلال الدین فارسی  باری شرکت در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری  متحدانه عمل کرده به حمایت از او پرداختند اما کاندیدای محبوب آنها به عللی از رقابت باز ماند و بنی صدر با رای بالا رییس جمهور شد و اولین شکست این حزب فراگیر شکل گرفت .

هرچند بعد ها به علت عملکرد بنی صدر نمایندگان پر شمار این حزب در مجلس و رییس مجلس که از بنیان گذاران حزب بود رای به عدم کفایت بنی صدر دادند و امام نیز با رای نمایندگان مردم حکم عزل رییس جمهور مردم را با استناد به قانونی که مردم به آن رای داده بودند تایید کرد . اختلاف اولیه این حزب با اعتراض حسن آیت به میر حسین موسوی سردبیر ارگان این حزب به علت نگارش مقاله هایی که در آن از مصدق حمایت شده بود آغاز شد  میتوان گفت به نوعی نخستین چالش میر حسین با راست گرایانی بود که نه اندیشه های سیاسی او را بر میتابیدند و اعلام میکردند که میر حسین تکلیف خود را با ملی گرایان روشن کند و هم بااندیشه های اقتصادی او که معتقد به اقتصاد دولتی بود اعتراض خود را اعلام میداشتند. بنی صدر عزل شد و رجایی به ریاست جمهوری رسید و میر حسین  موسوی را  وزیر خارجه  کرد و او رابه طور رسمی وارد بخش اجرایی حکومت نمود. ریاست جمهوری رجایی اما بسیار کوتاه بود و با شهادت او در هشتم شهریور به پایان رسید اما حزب که اختلافات آن هر روز بیشتر میشد باز کاندیدای خود را با اقتدار در ریاست جمهوری دید و آیت الله خامنه ای به ریاست جمهوری رسیدند و میر حسین موسوی به نخست وزیری رسید و شروع به کار نمود دوران جنگ بود و همدلی در کشور ضروری ، این همدلی هرچند با اختلاف نظر همراه بود اما به هر حال چهار سال طول کشید اما اختلافات از چهار سال بعد آن و زمانی به جود آمد که رییس جمهور وقت آیت الله خامنه ای برای بار دوم با رای بالا یی به ریاست جمهوری رسیدند و مطابق قانون حق انتخاب نخست وزیر و معرفی به مجلس با ایشان بود ، اما انتخاب ایشان میر حسین موسوی نبود و این را به طور علنی در سخنرانی ها ی خود اعلام میکردند و حق خود میدانستند انتخاب نخست وزیر هماهنگ با ایده های رییس جمهور را به عنوان منتخب مردم .اما این عدم انتخاب یک مخالف بزرگ داشت ، امام خمینی (ره)  که انتخاب میر حسین را به علت عملکرد  درخشانی که در چهار سال گذشته داشتند و مورد قبول مردم بودند به صلاح کشور در حال جنگی میدانسند که سربازان آن بنا به گفته محسن رضایی فرمانده وقت  سپاه در موقعیتی قرار داشتند که عدم  انتخاب او به این سمت موجب لطمه خوردن به جنگ و تضعیف رزمندگانی میشد که از عملکرد میر حسین راضی بودند و نگرانی چندانی حداقل از مسایل اقتصادی برای خانواده خود نداشتند .

امام این نظر خود را به طور علنی به هیئت چهار نفره جامعه روحانیت اعلام کردند و فرمودند انتخاب غیر ایشان به عنوان ریاست جمهوری خیانت به اسلام است

هرچند امام خمینی مطابق قانون و در جایگاه ولایت فقیه میتوانستند این نظر خود را تبدیل به حکم حکومتی نمایند اما از این کار امتناع کرده و فقط به گفته خودشان از جایگاه یک شهروند عادی نظر خود را اعلام کردند .

 این نظر امام تاثیر خود را گذاشت و میر حسین موسوی به مجلس برای رای اعتماد معرفی شد  ، اما جلسه رای اعتماد به موسوی هم چندان بی حاشیه نبود گروهی موسوم به ۹۹ نفر نظر امام را اما برنتافتند و به نخست وزیر رای اعتماد ندادند اما میر حسین نخست وزیر ماند و فشار ها را که از اختلاف نظر جدی حکایت میکرد را به جان خرید و دورانی از خود به جای گذاشت که امروز از آن به دوران طلایی انقلاب یاد میشود .  

میر حسین موسوی اما بعد از رحلت امام مانند همفکرانش به حاشیه رفت اما مانند همفکرانش از حاشیه بیرون نیامد  به قدرت باز نگشت و تنها در ارگان های تشریفاتی مانند مجمع تشخیص مصلحت نظام و شورای عالی انقلاب فرهنگی و مشاور عالی رییس جمهور وقت که بیشتر جنبه مشورتی داشتند تا اجرایی و عملی حضور خود را در صحنه به نمایش گذاشت حضوری سرد و کم رمق .

این روزها باز در آستانه انتخابات ریاست جمهوری باز زمزمه هایی مبنی بر کاندیداتوری ایشان است که تازگی ندارد اما آیا حضور میر حسین موسوی با استقبال نسلی روبه رو خواهد شد که چند سال پیش قصد عبور از خاتمی را داشتند و این روزها دو باره نام عبدالله نوری را مطرح میکنند و میپرسند میر حسین این چند سال را چه میکرد و آیا این روزها هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد که میر حسین موسوی به سکوت خود ادامه میدهد ؟ و این سکوت آیا از روی رضاست یا از روی بی اثر بودن شکستن سکوت.

به هر حال موسوی هنوز برای پدران ما میر حسین است و آنقدر از دوران خوش او سخن میرانند تا ما برای آمدن میر حسین هم دعا بکنیم.


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:22
توسط ساسان موضوع: |

 

 

یكی از این شاعران جهانی و معاصر كورد استاد شیكو بی‌كس می باشد. شیركو بی‌كس فرزند «فایق بی‌كس» كه پدرش یكی از شاعران بزرگ و ملی كورد می باشد. شیركو بیكس‌ در سال 1940 میلادی (1319) شمسی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد.

شاعر چیره دست فارس زبان روزگارمان سید علی صالحی سالها پیش شیركو بی‌كس را امپراتور شعر دنیا نامیده است .

شیركو بی‌كس در جامعه فرهنگی كورد، هموزن احمد شاملو در پهنای ادبیات معاصر فارس می باشد. آثار شیركو غنی و بسیارند، در سال 1968 میلادی اولین مجموعه‌ی شعر وی با عنوان «درخشندگی شعر» منتشر شد و صاحب آثاری چون: آئینه‌های كوچك «شعر» ، بامداد «شعر»، من عطشم را با آتش فرو می نشانم «شعر»، كاوه‌ی آهنگر «نمایشنامه منظوم»، سپیده دم «شعر»، پیرمرد و دریا «همینگوی – ترجمه»، دو سرود كوهی «شعر»، رودخانه‌ها «مجموعه داستان»، عقاب «شعر»، كجاوه گریه‌ها«شعر»، صلیب و مار و روزشمار شاعر «شعر بلند» و... مجموعه مقالات ، ترجمه‌ها و ... می باشد. شیكو بی‌كس در سال 88-1987 میلادی از دست «انگوار كارلسن» نخست وزیر سوئد جایزه جهانی «توخولسكی» مدال افتخار در ادبیات را دریافت كرد و همچنین در فلورانس ایتالیا، بزرگترین انجمن مدنی به او لقب «همشهری» داده است.

 اشعار شیركو تاكنون به زبانهای آلمانی، فرانسه، ایتالیایی، سوئدی، نروژی، عربی، فارسی و... ترجمه شده است و بعضی از اشعار او انتخاب شده و در كتابهای درسی چند كشور برای تدریس گنجانده شده است
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:2
توسط ساسان موضوع: |

زمستان



سلامت
 را نمي خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گريبان است


كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد , نتواند


كه ره تاريك و لغزان است


و گر دست محبت سوي كس يازي

 

به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛


كه سرما سخت سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك


چو ديوار ايستد در پيش چشمانت


نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم


ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين


هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي


دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم


منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور


منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور


نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم


بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم


حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت

 

 در چون موج مي لرزد


تگرگي نيست, مرگي نيست


صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم


حسابت را كنار جام بگذارم


چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟


فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست


حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است


و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است



حریفا! رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت


هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان

 

نفسها ابر, دلها خسته و غمگين

 

درختان اسكلتهايِ بلور آجين

 

زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه

 

غبار آلوده مهر و ماه


زمستان است

 



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:2
توسط ساسان موضوع: |


افسانه

 
در شب تيره ، ديوانه اي كاو


دل به رنگي گريزان سپرده


در دره ي سرد و خلوت نشسته


همچو ساقه ي گياهي فسرده


مي كند داستاني غم آور


در ميان بس آشفته مانده


قصه ي دانه اش هست و دامي


وز همه گفته ناگفته مانده


از دلي رفته دارد پيامي


داستان از خيالي پريشان


اي دل من ، دل من ، دل من


بينوا ، مضطرا ، قابل من


با همه خوبي و قدر و دعوي


از تو آخر چه شد حاصل من


جز سر شكي به رخساره ي غم ؟


آخر اي بينوا دل ! چه ديدي


كه ره رستگاري بريدي ؟


مرغ هرزه درايي ، كه بر هر


شاخي و شاخساري پريدي


تا بماندي زبون و فتاده ؟


مي توانستي اي دل ، رهيدن


گر نخوردي فريب زمانه


آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس


هر دمي يك ره و يك بهانه


تا تو اي مست ! با من ستيزي


تا به سرمستي و غمگساري


با فسانه كني دوستاري


عالمي دايم از وي گريزد


با تو او را بود سازگاري


مبتلايي نيابد به از تو


افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او


كس در اين راه لغزان نديده


آه! ديري است كاين قصه گويند


از بر شاخه مرغي پريده


مانده بر جاي از او آشيانه


ليك اين آشيان ها سراسر


بر كف بادها اندر آيند


رهروان اندر اين راه هستند


كاندر اين غم ، به غم مي سرايند


او يكي نيز از رهروان بود


در بر اين خرابه مغازه


وين بلند آسمان و ستاره


سالها با هم افسرده بوديد


وز حوادث به دل پاره پاره


او تو را بوسه مي زد ، تو او را


عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم


سالها همچو واماندگي

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:40
توسط ساسان موضوع: |

ماهي

 


من فکر مي کنم


هرگز نبوده قلب من


اين گونه


گرم و سرخ:

 

احساس مي کنم


در بدترين دقايق اين شام مرگزاي


چندين هزار چشمه خورشيد


در دلم


مي جوشد از يقين؛


احساس مي کنم


در هر کنار و گوشه اين شوره زار ياس


چندين هزار جنگل شاداب


ناگهان


مي رويد از زمين.


***


آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز


در برکه هاي اينه لغزيده تو به تو!


من آبگير صافيم، اينک! به سحر عشق؛


از برکه هاي اينه راهي به من بجو!


***


من فکر مي کنم


هرگز نبوده


دست من


اين سان بزرگ و شاد:


احساس مي کنم


در چشم من


به آبشر اشک سرخگون


خورشيد بي غروب سرودي کشد نفس؛

 

احساس مي کنم


در هر رگم


به تپش قلب من


کنون


بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.


***


آمد شبي برهنه ام از در


چو روح آب


در سينه اش دو ماهي و در دستش اينه


گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:


(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

 

 

استاد احمد شاملو


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:3
توسط ساسان موضوع: |

به دنیا

 

آمده ام

 

در کشوری

 

بدون هیچ قانون و رحمی

 

متعجب بودم برای ظلم و ستمی که درآن بود

 

می ترسیدم

 

              از

 

                روزی

 

                        بی هیچ دلیل

 

                                       اعدام شوم!

 

                                      برای چه.برای کرد بودن و اسلامی بودن!

 

                                      خود به شک افتاده بودم

 

که

 

گناهکار

 

هستم.یا نه!

 

مردم ظلم میبینند برای روزی

 

آزادی ببینند

 

              و

 

               خوشحال

 

                         برای استقلال ملتی که صدها سال برای آن می جنگیدن

 

                         روزی می رسد .هر ملتی با زبان خود بگوید:کردستان

 

آزادی کردستان


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:51
توسط ساسان موضوع: |

در تنهایی شب و بیماری

 

                           آمدم دنیا،

 

                                      گفتند چرا؟!!

 

درکوچه ی تاریک

 

                       بازی میکردم

 

                                       گفتند چرا؟!!

 

درنوجوانی تنها

 

                      عاشق شدم

 

                                        گفتند چرا؟!!

 

درغم و اندوه

 

                     گریه میکردم

 

                                         گفتند چرا؟!!

 

درغ وغیبت

 

                    را یاد نگرفتم.

 

                                         گفتند چرا؟!!

 

درجوانی شدم

 

                  پیرمرد جوان

 

                                         گفتند چرا؟!!

 

 افسرده وبیمارشدم

 

                          عشق

 

                                         گفت چرا؟

 

درحسرت عشق مردم

 

                          درشب تاریک

 

                                         نگفتند چرا؟!!

 

ناامیدی


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 15:0
توسط ساسان موضوع: |

             

زیبا ترین ، زیبای خلقت... 

     

                                         شهرمن 

                 

آسمان وزمین به تو، زنده است 

            

                                        روح و جانم به تو،گره بسته است

 

تودردل،

 

             جا گرفتی

 

                                تو...

 

                                            ماندگاری !!!

 

    درقلب ما یی

 

                      ای عزیزترین شهرچهارپاره کردستان!

 

                                       آری!

 

                                              تورا میخوانم،...سنندج...

 

                                                                                 جان من.

 

نمی توانم جدا شوم از تو...

 

                                       مگر ...

 

                                                    بمیرم !

 

       بهشت زمین تویی

 

                                  برای من

به خدا...

 

            آری به خدا

 

                             نمی گذارم...

 

                             نمی گذارم...

 

                                            دست ناپاکان رسد به تو...

 

                                                                                سنندج.

 

آبیدر

سنندج زیبا

آبیدر عزیزم

شهرمن سنندج

میدان زیبا


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 13:42
توسط ساسان موضوع: |
آن شب که دلي بود به ميخانه نشستيم ،

آن توبه صدساله به پيمانه شکستيم ،

از آتش دوزخ نهراسيم که آن شب ،

ما توبه شکستيم ولي دل نشکستيم

                                               ولي دل نشکستيم


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:17
توسط ساسان موضوع: |
مردان کورد

پیاوه کوردکان

سلام به همه خوانندگان عزیزم

ببخشید این دفعه شعر نگذاشتم توی وبلاگم.برای این عکس هارو گذاشتم به جای شعر.چون ۲مرداد دعوت شده بودیم به عروسی.یعنی عروسی خودمان بود عروسی پسرخاله ام.بهترین شب زندگی من واین دونفرکه نزدیک من ایستادن وعکس گرفتیم بود.حالا سوال براتون پیش اومده من کجام واین دونفر کی هستن.الا"خدمتتون میگم.من خودم در سمت چپ یعنی اونیکه جلوی در قرمز ایستاده من هستم.واون پسر هم کنار من ایستاده پسردایم زانکو هستش که آدرس وبلاگشhttp://www.zankodlovan.blogfa.com/ احتیاجی نیست زحمت بکشید توی پیوند های وبلاگم هستش

واون پسری که کنار زانکو ایستاده برادر من آرمان هستش وعکاس هست.و خیلی کارش خوبه اینم آدرس وبلاگ برادرمhttp://ax-roya.blogfa.com/ حتما" برید عکس های جالبی داره براتون

خلاصه براتون بگم بهترین شب توی عمرم اون شب بود.بااین پسردایم وبرادرم.یک رقص کوردی(هلپرکه)کردیم.یک حالی داد اون شب.از خوشحالی مست.مست شده بودیم.بعد عروسی رو نگو چه حالی داد عروس وداماد سوار ماشین خودشون شدن وماهم پشت سراونا ازپنجره ماشین هامون اومدیم بیرون وجیق وفریاد میزدیم.وکامل دور شهر عزیزمون سنندج رو گشتیم.وشب رو با خوشحالی سپری کردیم


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:1
توسط ساسان موضوع: |